تبلیغات
خوشنویسی - كلاس خط سهراب سپهری
 
درباره وبلاگ


متولد1364
مدرس انجمن خوشنویسان شعبه اوز
مدرك فوق ممتاز انجمن خوشنویسان ایران
اساتید:استاد فتحعلی واشقانی-استاد شمس الدین جام گوهری-
استادعلیرضا تل جنگانی

مدیر وبلاگ : سیدمحمد هاشمی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خوشنویسی
خوشنویسی،..گمشده ی من...





در برنامه‌ی درسی دبستان, نقاشی نبود. اما خط بود. كلاس خط از گرمی و لطف خالی نبود. خط هنوز معنی داشت. هنوز دوات و مركب بود. قلمدان و قلم بود. قلم‌تراش و قط‌زن بود. می‌شد پیش كاغذ فروشان رفت و زیردستی و سنگ رومی و خاك بیز و مسطره هم خرید. شاگرد آن زمان معنی «فَتح» و «نَحت» و «فاق» را می‌فهمید. از كتاب دوم ابتدایی, خط در برنامه بود. و قلم در دبستان, قلم نستعلیق بود, با شكسته‌ی آن. معلم خط, استاد خط نبود. در كتابت «ید بیضا» نمی‌كرد. نه صراط‌السطور خوانده بود و نه آداب‌المشق. حضرت علی (ع) هم به خوابش نیامده بود تا اسرار خط بدو بیاموزد. قلم‌كشی را به «صفا» و «شأن» نرسانده بود. اما خطی خوش داشت. خط را پیش خود آموخته بود. و آدمی هموار و افتاده بود.
زنگ خط, دلپذیر بود. با همه‌ی زنگ‌ها فرق داشت. معلم به تك‌تك ما سرخط می‌داد و ما مشق می‌كردیم. اطاق از صریر قلم پر می‌شد. من بانگ قلم را دوست داشتم. بانگی كه دیگر نمی‌شنوی. و بوی مركب چه خوب بود. چیزی كه لئون نمی‌خواست بشنود. «بوی مركب مشكی» را خوش نداشت. شاید كه چون حوصله‌ی درس نداشت. اما لئون اروپایی بود. مركب او مركب ما نبود. مركب او مایه‌اش سیاه انیلین بود. مایه‌ی اصلی مركب ما همان بود كه در مركب مصریان قدیم بود: دوده و صمغ عربی. اما زعفران و گلاب و كافور و عسل هم در مركب ما بود. و مركب را در خانه می‌ساختیم. كاغذ ما نه ختایی بود و عادلشاهی و سمرقندی. نه خانبالغ و ترمه و كشمیری و فرنگی. كاغذ ما سفید معمولی بود. و قلم هر چه بود واسطی نبود. سرمشق, همیشه شعر بود. و سعدی همیشه سرمشق بود. سرمشق خط فقط. وگرنه «به جان زنده‌دلان» كه دل‌ها آزردیم. و نظر تنها «بدین مشتی خاك» كردیم. «گل بی‌خار جهان» نشدیم. «زمام عقل به دست هوای نفس» دادیم. «نابرده رنج گنج» خواستیم.
باور داشتیم سعدی شعرش را برای مشق خط گفته است. وگرنه «بار درخت علم» این نبود.
خط من خوب بود. یعنی در حد شاگرد دبستان. در خط, نمره‌های خوب گرفتم و جایزه‌ها بردم. اول بار, سال دوم دبستان جایزه‌ام دادند. زنگ خط بود. معلم آمد. و سرخط‌ها را نوشت. سرخط‌ها یكی بود. «جور استاد به ز مهر پدر» بود و ما نوشتیم. خط من چشم معلم را گرفت. مشق مرا رفت نشان مدیر داد.
ظهر, دور حیاط صف كشیده بودیم. هر روز صف می‌كشیدیم. و به صف راهی خانه می‌شدیم. حیاط مدرسه‌ی ما بزرگ بود. در میان آب‌نما داشت. در گوشه‌ها چهار باغچه. در باغچه‌ها درخت. اگر مدرسه نبود بدون شك زیبا بود. هر چه بود «زشت و ناپاك و بدبو» نبود. آن روز, حیاط مدرسه بزرگ شده بود. ابعادی دیگر داشت. مدیر آمد كنار حوض ایستاد. نفس‌ها بند آمد. وقتی می‌آمد صدا می‌مرد. مظهر علم و سوادش می‌انگاشتیم و از آدم باسواد ما را ترسانده بودند. با اندام درشت, عمامه‌ی سفید, ریش سیاه و عبای سوخته هیبتی داشت. دستش دفترچه‌ای بود. و دفترچه‌ی من بود. شمه‌ای از اخلاق و رفتار من گفت. از درس و مشق من. از خط خوب من. و خط را بالا گرفت و به هر سو چرخاند تا همه ببینند. و همه دور بودند و هیچ ندیدند. صدایش رسا بود. و در سخنوری دستی داشت: هم مدیر مدرسه بود, هم روضه‌خوان شهر. مرا صدا زد. اسم من دلهره در من ریخت. ترسان و پریشان رفتم پیش مدیر. با دو دست مرا گرفت. از زمین كند و بالای سر برد. و گفت: «ببینید صد درم بیشتر وزن ندارد, و به این خوبی خط می‌نویسد». مرا روی زمین گذاشت. و یك مداد دورنگه ـ قرمز و آبی ـ به من جایزه داد و بچه‌ها كف زدند.
اما با وزن من چكار داشت. خوشنویسی, ورزیدگی در كاربرد قلم می‌خواهد. «ترك آرام و خواب» می‌خواهد. «صفای دل» می‌÷خواهد. «گوشه‌ی انزوا» می‌خواهد. اما زور زیاد نمی‌خواهد. اندام درشت نمی‌خواهد. اگر خط من بی‌قدر با وزن اندك من می‌خواند, می‌بایستی بابا شاه اصفهانی رستم می‌بود و میرعماد كوه احد.
دبستان تمام شد. خط هم كنار رفت. دیگر مشق نكردیم. و صریر قلم نشنیدیم. دوات مركب خشكید. و قلم نی گرمی بازارش شكست. فضیلت خط لای كتاب‌ها ماند. چیزنویسی جای خوشنویسی را گرفت. جای قلم نی, قلم فرانسه آمد. جانشین این یك خودنویس شد. آنگاه بلایی نازل شد: اپیدمی خودكار دنیا را گرفت. خودنویس چندان بیگانه نبود. در اختراع آن ابوالعلا صاعدین حسن بن صاعد پیشقدم بود: «از مخترعات او قلمی آهنین میان‌تهی بود كه آن را از مداد پُر می‌كرد و یك ماه به كار می‌برد بی‌آنكه قلم خشك شود». و این در قرن پنجم هجری قمری بود. و صاعد شاعر بود. «شاعری بسیار شعر بود». در خودنویس هنوز اشاره‌ای از قلم و دوات سابق بود, نژادی دورگه داشت. اما خودكار مولودی دیگر بود. حرامزاده بود. اگر در بالاها فشار هوا كم نمی‌شد و مركب خودنویس هوانوردان نشست می‌كرد, Reynolds تدبیر تازه نیندیشیده بود و شاید Biro خودكار امروزی نساخته بود. بیرو كار خود را كرد. اتومات او به راه افتاد. و آشوب به پا كرد. شاگرد جادوگر این فتنه برانگیخت و این‌بار استاد جادو نیامد. و این حدیث همه‌ی نوساخته‌های زمان ماست. ما golem‌سازان گمراهیم. گولم را به خاطر گولم می‌سازیم. اشارتی معنوی در آن نمی‌جوییم. بی‌تزكیه‌ی نفس, به خمیرمایه‌ی ناپاك دست می‌زنیم. خطر را نمی‌یابیم. گولم می‌سازیم و گولم رشد روزافزون می‌یابد. «ودستی از غیب» برون نمی‌آید تا الف از پیشانی گلم بردارد. و ما قربانی گولم می‌شویم. هجوم خودكار ساده نبود. یورش چنگیزی بود. خودكار به همه‌جا رفت. میان انگشتان خرد و بزرگ جا گرفت. در كیف‌ها منزل كرد. روی میزها حاضر شد. در جیب‌ها مقام گزید. خودكار آمد, قلم و دوات از در رفت. خط از اعتبار افتاد. زنگ خط از برنامه قلم می‌خورد. نوشتن جا پا نهادن شد. خط شد همنشین بی‌قید حرف و كلمه. «كرسی» دیگر جا نداشت. «صعود» و «نزول» را قاعده نبود. حرف «ر» می‌شد نه «مرغی» باشد و نه «خنجری». خط به «ضعف و نزول حقیقی» خود رسید.
خطاط امروز, خط‌نویس است. خوشنویس نیست. خوشنویس دیروز «مجذوب و اهل حال» بود. «فانی و درویش» بود. «از خود گذشته» بود. زمانه‌ی ما درویش ندارد. فانی كه هیچ. خوشنویس دیروز از «یار و خویش و رفیق» می‌برید. «و گوشه‌ش انزوانشیمن» می‌كرد. و چون «آشنای دل» بود, می‌دانست «كه صفای خط از صفای دل است». پس «با نفس بد جدل» می‌كرد. خط‌نویس امروز «طاقت محنت» ندارد. با خوشنویس دیروز شوق به مشق بود. و این شوق «آن‌قدر بود كه شب‌های تابستان از اول شب تا صباح در مهتاب نشسته مشق جلی» می‌كرد. خط‌نویس این روزگار را ریاضت برازنده نیست. یاقوت «هر ماهی دو مصحف تمام می‌نمود». مولانا معروف یك روزه «چهارصد هزار و پانصد بیت در كمال لطافت و نزاكت تمام نمود». و خطاط پیشین به خط مهر می‌ورزید. با حرفه یكی می‌شد. كمال خود در كمال حرفت خود می‌جست. در كتابت هر حرفی پخته می‌آمد, چیزی از خامی كاتب می‌كاست. اگر «نزول مجازی» و «قوت سطح» و «ضعف» در حرف «ك» كمال صورت می‌یافت. ذوق كاتب شنیده می‌شد: «كافی نوشته‌ام كه به تمام عالم می‌ارزد».
خوشنویسان دیروز از نزدیكان شعر بودند. و خود چه بسا شعری می‌سروده‌اند. سازی می‌نواخته‌اند. آوازی سر می‌داده‌اند. دانش و ادب می‌آموخته‌اند. حافظ قرآن بوده‌اند.
و از همه بالاتر, باری به دوش خط بود, كتابت كاری بود میان كارها. سرگرمی نبود. خط در متن زندگی نشسته بود. خود جای خود پُر می‌كرد. به سر در خانه جلا می‌داد. رونق هویت می‌شد. بر سنگ مرمر حوض می‌نشست, تا از زیر آب, حرفی به صفای آب را توتیای چشم تماشاگر سر به زیر كند. بر پیش طاق عمارت, كتیبه می‌شد. و باران اشارات بر سر اهل عمارت می‌ریخت, تا از غبار عادت به درآیند. كتابه می‌شد بر گنبد مسجد, بر خشت و آجر پوشش راز می‌كشید. نگاه خاكی را به بالا می‌كشاند. حریم عبادت را در حریم معنی می‌گرفت. نوشته می‌شد بر سنگ مزار. تاریخچه‌ای باشد به حرمت خاك و دعوتی به ترك.
خط در كتاب بود, به صفحه‌ی كاغذ بود: پیك مفاهیم بود, و رسول معانی. و با خط رسالتی والاتر بود: محل كلام آسمانی بود. قرآن را به بر داشت.
به روزگار ما خطاطی سرگرمی است. بر پیشانی خط طراوت اكنون نیست. غبار خسته‌ی سنت است. با خط نه كتابی می‌كنند, نه كتابه‌ای. خط رمز عبادت ندارد. چون كتابت مونس طاعت نیست. خط نه از سر نیازی به هم می‌رسد, نه در پی دردی, نه از زیادت شوری.
و خط‌نویسانی دیدیم كه بیهودگی پیشه‌ی خود دریافتند. از سر تلخی عصمت خط دریدند: كاغذ رها كردند و بر بوم نقاشی نوشتند. و نوشته را به قاب آراستند. و با خود به تماشاگاه همگان بردند. و این چنین حیای همیشگی صنعت به باد رفت. فحشاءِ خط آغاز شد.
حرف از خودكار می‌زدیم. خودكار از شأن قلم كاست. و دوات را نفی بلد كرد. اما این همه‌ی ماجرا نبود. خودكار آفتی شد و به جان مداد افتاد. با خودكار مرثیه‌ی مداد نوشته شد. مداد یار دیرینه‌ی ما بود. سده‌ها دست‌افزار نوشتن بود. دست‌كم از زمان نیكلا ژاك‌كنته, كه روانش شاد.
میان خودكار و مداد تفاوت است: مداد را نرمی بود, خودكار را درشتی است. مداد با سپیدی كاغذ الفت می‌گرفت, خودكار به پاكی كاغذ چیرگی می‌جوید. آن را شرم و حیا برازنده بود, این را پرده‌دری درخور است. هنجار مداد انتزاعی بود, روش خودكار عینی است. مداد سیاه, سیاه و سپید را در خود داشت, خودكار جز سیاهی چیزی نیست. آن را حضوری منفعل بود, این را ظهوری فعال است. مداد اگر به خطا می‌رفت امكان محو خطا بود, خودكار اگر بلغزد لغزش به پایش نوشته است. مداد خود نمی‌نمود, خودكار می‌فریبد. و چشمگیری خودكار بدان شیوه بود كه پنجه‌ی هنرور را هم گرفت؛ و نقاش بی‌خبر از روزگار مداد را فرو گذاشت, و خودكار برگرفت تا افزار طراحی كند.
در دبستان بودیم, از بخت بلند, هنوز خودكار نبود. هنوز قلم «ماژیك» این وقاحت رنگین, پیدا نشده بود, تا با شیون خود بر زمزمه‌ی مداد رنگی پرده كشد. با ما مداد بود و مداد رنگی. آهستگی آن بود و سازش این. زنگ نقاشی در مدرسه نبود. و غم نبود. در خانه, كارم كشیدن بود. با مداد به دیوار سپید هشتی حیاط پایین صورت می‌كشیدم. با زغال به آجرفرش ختایی حیاط. با گچ به كاگل تیره‌ی دیوار, با چاقو به تنه‌ی روشن سپیدار. از این میان, آلودن دیوار خطا بود. و پاداش خطا مشت و لگد بود. و پدر بود كه می‌زد. جانانه می‌زد. در من شوق تكرار خطا بود. و در او التهاب زدن. اما پدر بود كه دستم را گرفت, و شیوه‌ی كشیدن آموخت. بتهوون را پدر هم می‌زد, هم آموزش موسیقی می‌داد. پدر در چهره‌گشایی دستی داشت. اسب را موزون می‌كشید. و گوزن را شیرین می‌نگاشت. گیاهش همواره گُل داشت. آدمش همیشه رزمنده بود. رستم‌اش پیروز ازلی بود و سهراب‌اش شكسته‌ی جاودان. برای خود طرح منبّت می‌ریخت, و برای مادر نقشه‌ی گلدوزی. خط را هم پاكیزه می‌نوشت.

برگرفته از آخرین دست نوشته های سهراب سپهری




نوع مطلب : زندگی نامه خوشنویسان، 
برچسب ها : كلاس خط سهراب سپهری،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 آبان 1390 :: نویسنده : سیدمحمد هاشمی
نظرات ()
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 07:08 ب.ظ
My brother suggested I might like this blog. He used to be totally right.
This put up actually made my day. You can not believe
just how so much time I had spent for this info!
Thank you!
چهارشنبه 2 فروردین 1391 01:00 ق.ظ
سلام
وب قشنگی بود،خصوصا مطالبتون دست مریضا،خوب بود
عید رو هم تبریک میگم
خوشحال میشم نظرتون رو در ارتباط با " خط خطی ها " بخونم
شنبه 19 آذر 1390 07:13 ق.ظ
بازمستان گلار
یکشنبه 22 آبان 1390 07:10 ب.ظ
درود بر سهراب
شنبه 21 آبان 1390 01:12 ب.ظ
شنبه 21 آبان 1390 09:44 ق.ظ
زیبا بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر